محمدتقى نورى
34
اشرف التواريخ ( فارسي )
افخم و خديو اعدل اكرم - خلد اللّه ملكه - ابو السيف و الفتح و الظفر ، خاقان فريدونفر ، السلطان اعظم ، فتحعلى شاه قاجار « 1 » ، مفوّض و در حقيقت حق را به مركز قرار داده ، مقاليد سلطنت و مفاتيح خلافت « 2 » را به صاحب ملك و وارث مملكت سپرده ، ممالك « 3 » فارس را به جاىگير و اقطاع « 4 » خاقان كشورگير مقرّر و منافع ملك سليمان را به ديوان « 5 » خديو سليمان شأن مسلم و دستگاه سلطنت چنانچه درخور همّت والايش بود بىآلايش منّت به آن زيبنده تاج و افسر و برازندهء طوق و كمر ارزانى داشته و خود « 6 » به عزم تسخير قلعهء شوشى كه محكمهاى است متين و قلعهء « 7 » خداآفرين ، كمر همّت چست بست و به تدمير « 8 » ابراهيم خليل خان ( 28 ) كه والى قراباغ و داراى آن سقنان بود ، بريكران دولت « 9 » نشست . چون از معبر كر عبره فرمود ، مهابت سلطنت و سطوت پادشاهى پايهء صبر و سكون و بنياد اصطبار و قرار « 10 » ابراهيم خليل خان جوانشير را چنان متزلزل ساخت كه بى « 11 » استعمال سيف و سنان و آمد شد سفراى تير و پيكان ، با آنهمه اظهار نمرودى چون روباه پير از بيم شمشير پادشاه جوانبخت شير حمله « 12 » ، گريزان و محكمهء شوشى را همچنان آراسته گذاشته ، خود با خواصش « 13 » منزل بپرداخت . بعد از آنكه ساحت شوشى محطّ ماهچهء رايت اقبال و مهبط انوار قدوم آن سايهء ايزد ذو الجلال آمد ، شيشهء دولتش از شراب زندگانى مالامال و پيمانهء سلطنتش از بادهء حيات لبريز گشته ، چهار نفر از حاملان بار خدمت ( 15 الف ) كاخ خلافت كه از خاملان فرومايه و پستفطرتان دونپايه بودند ، به شهادت آن پادشاه عادل ، يكدل شده بعد از نماز صبح در جامهء خواب مرتكب آن امر شنيع و متوجهء آن عمل قبيح گرديدند . آن كافر نعمتان بيدادگر و آن سنگيندلان ناپاك سير ، با آنكه فرومايهترين اهل عالم و ارذل اراذل « 14 » روزگار بودند ، به حسن
--> ( 1 ) . مج : خديو اعدل اكرم شاهنشاه دوران ، حضرت صاحبقران خلد اللّه ملكه مفوض . ( 2 ) . مج : خزانه خلافت . ( 3 ) . مج : ممالك فسيح الممالك . ( 4 ) . مج : اقطاع و جايگير . ( 5 ) . مج : و بنادر عمان را بحذافيرها به ديوان . ( 6 ) . مج : « و خود » ندارد . ( 7 ) . مج : قلعهاى است . ( 8 ) . مج : تعريك . ( 9 ) . مج : يكران عزم قوىپايه . ( 10 ) . مج : بنيان و قرار و اصطبار . ( 11 ) . مج : بدون . ( 12 ) . مج : پادشاه جهانگير . ( 13 ) . مج : متعلقاتش . ( 14 ) . مج : ارزال ؛ ملك : ارزل ارازل .